تبلیغات
رنگین کمون
رنگین کمون
به نام خداوندی که داشتنش جبران تمام نداشتن هاست.
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 

ای شكستها و ای ناامیدیهای من
ای تنهایی ها و ای گوشه نشینی های من
شما نزد من از هزار پیروزی عزیزتر هستید و در دل من از افتخارات همه شهرها شیرین تر
ای شكستها و ای نا امیدیهای من
ای شناخت من نسبت به خود و ای یافتن خواری من
من بوسیله ی شما دانستم كه هنوز یك جوان خطاكار هستم و دیگر تاج آلاله های پژمرده و فانی مرا فریب نمی دهند.من بوسیله ی شما به تنهایی و گوشه نشینی رسیدم و طعم گریختن و خوار شدن را چشیدم
ای شكستها و ای نا امیدیهای من
ای شمشیر برنده و ای جوشن درخشان من
در چشمان شما چنین خوانده ام كه هرگاه انسان بر تخت سلطنت نشیند، برده می شود و هرگاه مردم از درونش آگاه شوند، كتاب عمرش بسته می شود و هرگاه به اوج كمال رسد، به قتل می رسد.
انسان مانند میوه ایست كه چون بر زمین می افتد زیر پا له می شود
ای شكستها و ای نا امیدیهای من
ای دوست دلاور محبوب من! تو تنها كسی هستی كه سرود ها و فریاد ها و سكوت های مرا می شنوی و جز تو كسی با من از تپش بالها و بانگ دریا ها و صدای انفجار آتشفشانها در ظلمات شب سخن نخواهد گفت و تنها كسی هستی كه از صخره های مرتفع درونم بالا می روی
ای شجاعت نامیرای من! در هنگام طوفان با من خواهی خندید و گورهایی برای آنان كه از من و تو می میرند حفر خواهیم كرد و با عزم و استواری در برابر چهره ی خورشید خواهیم ایستاد تا شكوهمند و خوفناك باشیم

*******

و در آخر

 
خدایا به خاطر تمام داده ها و نداده هایت شكر گذارم چرا كه یكی نعمت است و دیگری حكمت
خدایا  به اندازه توانم سختی ده و یا توانم را بیشتر كن تا زانوانم خم نشوند

 

                                                                                                   جبران خلیل جبران





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 12 آذر 1389 :: توسط : علی



می شود مثل صفای شعله بود، در فضای سرد یخبندان دل.
می شود نقدی به سوی نور زد، از نگاه تیره زندان دل.

می شود صبح و سلام و عشق را، با طلوع یاد تو آغاز کرد.
می شود با بال رنگین خیال، تا فراسوی زمان پرواز کرد.

می شود صاف و زلال، آیینه وار، انعکاس لحظه های عشق بود.
می شود در باغ گلرنگ پگاه، خیس باران صفای عشق بود.

می شود در آسمان چشم تو، خیره شد تا کهکشان نور راند.
می شود خورشید بود و بیقرار ،روشنی بخشید و گرما و سرور.
می شود آئین دل را تازه کرد، در بهار عشق با باران نور.

می شود با مهربانیهای خود ،عشق را با زندگی پیوند زد.
می شود هر صبح مثل آفتاب، شادمان بر زندگی لبخند زد.

می شود مضمون ناب عشق را، لابه لای حرفهای تازه جست .
می شود چون ریشه بابونه ها، در لابه لای بوته زار عشق رست.

می شود با واژه های تازه گفت : زندگی زیباست با لبخند عشق.
می شود چون ساقه تردی شکفت، در بهار باغ با پیوند عشق.

زندگی زیباست ، من حس می کنم خنده هارا می شودتقسیم کرد.

می شود تصویری از لبخنـــــــــــد را بر لب بغــــــــض کهن ترسیم کرد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 8 آذر 1389 :: توسط : علی

عاشقی روح مرا آزرده است

 

 خنده هایم را زپیشم برده است.

 

 عاشقی را می توان تحقیر کرد؟

 

 عاشقی را می شود زنجیر کرد؟

 

 عاشقی تقصیر یک پیغام نیست

 

 صحبت از آن دانه و این دام نیست

 

 عاشقی یک اتفاق ساده نیست

 

 صحبت از دل بردن و دلداده نیست

 

 عاشقی یک کلبه ویرانه نیست

 

 صحبت از شمع و گل و پروانه نیست

 

 عاشقی تصویر یک پاییز نیست

 

 یک شب سرد وملال انگیز نیست

 

 عاشقی چیزی برای هدیه نیست

 

طرح دریا و غروب و گریه نیست

 

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 5 آذر 1389 :: توسط : علی

 


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی، یا از خودم که چون تک درختی در کویر

 خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکار شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی
از من بریدی و از این آشیان پریدی.
 

ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود.
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم. انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به در دوختنم
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد.

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آبان 1389 :: توسط : علی

دوست  داشتن  را  باید  از  برگ  درختان  یاد  گرفت،

وقتی زرد می شوند،

وقتی می میرند،

وقتی از درخت جدا می شوند،

پای همون درخت می افتند

وباعث رشد همان درختی می شوند که روزی از آن متولد شده اند.

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آبان 1389 :: توسط : علی

 

  

کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را

 

                بخورم!!!

 

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی

 

         دیدن یک لحظه

 

فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته

 

                     باشم!

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد

 

                    تا امروز

 

چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک

 

                    بریزند!

 

کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

                        خود نگویم

 

" آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 17 آبان 1389 :: توسط : علی

 




دلم برای کسی تنگ است ...

که چشمهای قشنگش را...

به عمق آبی دریا می دوخت...

و شعر های قشنگی چون...

پرواز پرنده ها می خواند...!

دلم برای کسی تنگ است...

كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد...

و پری دلم را با وجود خود خالی...

دلم برای کسی تنگ است...

کسی که بی من ماند...

کسی که با من نیست...

دلم برای کسی تنگ است...

که بیاید...

و به هر رفتنی پایان دهد...!!

دلم برای کسی تنگ است...

که آمد!

رفت!

و پایان داد...

کسی ....

کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود!!!!!!

 

 

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آبان 1389 :: توسط : علی

آرزو دارم شبی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

 

تلخی برخورد های سرد را

 

میرسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

 

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

 

میرسد روزی که شبها در کنار عکس من

 

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی







نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: سه شنبه 30 شهریور 1389 :: توسط : علی

پاییز را دوست دارم...

 

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

 

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

 

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

 

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

 

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

 

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

 

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

 

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

 

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

 

بخاطر اشک های بی صدایم

 

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

 

بخاطر معصومیت کودکی ام

 

بخاطر نشاط نوجوانی ام

 

بخاطر تنهایی جوانی ام

 

بخاطر اولین نفس هایم

 

بخاطر اولین گریه هایم

 

بخاطر اولین خنده هایم

 

بخاطر دوباره متولد شدن

 

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

 

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

 

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

 

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

 

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

 

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...


 






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 27 شهریور 1389 :: توسط : علی


برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم

نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم

چرا این چنین شد؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم ؟به کجا دارم می روم؟


 






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 27 شهریور 1389 :: توسط : علی

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

 

                                 به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

 

بهار بود وتو بودی و عشق بود و امید

 

                               بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت







نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 17 شهریور 1389 :: توسط : علی

عاشقی

 

      جرم قشنگیست

 

                     به انکار

 

                               مکوش








نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 17 شهریور 1389 :: توسط : علی

خدایا

 

از عشق امروزمان

 

 برای فرداهایی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم

 

 قدری کنار بگذار

 

                    به قدر یک مشت 

 

                                     به قدر یک لبخند

 

                                                       تا فراموش نکنیم

 

                                   عاشق بوده ایم

 

                تا عاشق بمانیم و

 

عاشق بمیریم

                                 

                        (دکتر علی شریعتی)




 






نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: یکشنبه 14 شهریور 1389 :: توسط : علی

دوست دارم دستهایم را بگیری


چشمهای خامشم را


در شب ِ مهتاب ِ بــارانی بــشویی


دوست دارم باغ باشی سبز گردی


دوست دارم ساقه هایم را بگـیری


این گل افتاده بر خاک


این تپش ها در دل تاک


این حضور سرخ ِ بی باک


دوست دارم با تو باشم


با تو تا شبهای بی مرز


تا تن صبح ِ سپیده


دوست دارم دستهای بسته ی من


باز با پروانه ها همراه گردند . . .








نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: یکشنبه 7 شهریور 1389 :: توسط : علی

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم                                     

    گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم     

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛                                  

    گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛                                   

      وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد؛                                   

    طلب عشق زهر بی سر و پایی   نکنیم














نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1389 :: توسط : علی


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
درباره وبلاگ
خداوندا ،دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند،آنان شایسته محبتند و یادشان مایه آرامش است؛در میان خلق معدن خیرند و دارنده پاکترین خصوصیات؛پس خدای من آنان را اکرام کن و بر صفات نیک آنان بیفزای و این ایام را برای آنان با سر بلندی و سعادتمندی در دنیا و آخرت همراه بفرما.
مدیر وبلاگ : علی
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

Bahar-20

كد پرواز پرندگان

..............................................................................................................

........................................................................ natural .................................
چت روم